نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٥/٥/٢٧ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٥/٤/٢٠ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٥/۳/٢۸ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٥/۳/۱٥ توسط مامان مینا

قربون شکل ماهت.توی این ماه خیلی تغییر کردی.از جمله جدا کردن تخت و اتاقت از ما.البته از 6 ماهگی جدا میخوابیدی ولی تختت پیش تخت ما بود که حالا تختت رو بردیم تو اتاق خودت.و اینکه از کجا ماجرا شروع شد؟؟

دو سه ماهه سی دی مانی تعمیرکار رو برات خریدم و خیلی عاشق تعمیر کردن شدی.یه روز گفتی من میخوام تختم رو تعمیرکنم.گفتم یعنی چی کارش کنی؟؟ گفتی مثلا پیچاشو باز کنم.یهو به ذهنم افتاد که شاید فکر خوبی باشه و تختت رو با کمک خودت ببریم تو اتاقت.که با خوشحالی و ذوق زیادی همراه شد و خلاصه کلی حس خوبی بهت دست داد.قطعه های سبک تختت رو خودت جابه جا میکردی و ....

و خودت راحت توی تختت میخوابی و هی میگی ماشالا بزرگ شدم.قبل خواب هم حتما باید برات کتاب بخونم.

بعضی وقتا هی میگی یه کتاب دیگه یه کتاب دیگه.و شاید 5تا کتاب رو میشه که برات بخونم و هی میگی قول میدم بعد این بخوابم ولی هی میزنی زیر قولت.خخخخخخخ بعد که از دستت دلخور میشم یهو میای درگوشم میگی با صدای آروم مامان کارت دارم!!!!! میگم چی کار داری؟؟ میگی عاشقتم.یه روز پرسیرم عاشقتم یعنی چی؟؟ گفتی یعنی دوست دارم دیگه!!! منو بگی ضعف کردم دوباره روت زیاد شد و رفتی یه کتاب جدید دیگه آوردی تا برات بخونم.گاهی اوقاتم اینقد از سوسک و کفشدوزک و مورچه و مگس سوال میکنی تا یا من خوابم ببره یا توخمیازه

شب اول خیلی منو بابابی ناراحت بودیم.ولی واقعا به بزرگ شدنت پی بردیم.حس عجیبی بود



نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٥/۳/۸ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٥/٢/٩ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٥/۱/٢٢ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٥/۱/۱۸ توسط مامان مینا
پسر گلم آرمانی: مامان مینا و گل پسرم آرمانی