با تاخیر اومدم پسرم .اینروزا خیلی سرم شلوغه.شما خیلی خووووب میری مهد دوست داری اونجا رو با خاله فاطمه و خاله زهرا ک معلم هاتن خیلی خوب رابطه برقرار کردی.کاردستی علاقه داری عشقِ چسبی.هی برگه بر میداری و با چسب میچسبونی بهم.هر بچه ای ادیتت کنه بهش تف پرت میکنی،از مهد یاد گرفتی.دو تا دوست شر داری پارسا و حامد.خلاصه جریانها داری باهاشون.همش چقلیشونو پیش مدیر میکنی.خیلی بامزه دستای کپلتو میبرز بالا میگی خانم اجازه!!!!یعنی میشهههههعهه؟؟تو یاد بگیری واسه انجام کاری اجازه بگیریرقبلش؟؟خداروشکر توی مهد داری یاد میگیری.راستی از کره مربا بدت میومد ک خداروشکر توی مهد ک با بچا صبحانه میخوری علاقه مند شدی.خیلی با مزههههه ملچ و ملوچ هم میکنی و بهت میچسبه.توی ابان ده روز رفتیم اهواز .خیلی دلتنگ اهوازی و بهونه مادر اهبازی رو میگیری.عاشق قطاری و میگی منو با هواپیما اگه ببری سرم گیج میره ها.یعنی مثلا تهدید میکنی.برگشتنی ک سوار هواپیما شدی چنان گریههههه کردی برای اهواز که پیر زن و پیرمرده کنارم باعات اشک ریختن.اونام یاد نوه هاشون کردن.خیلی بهت خوش گذشته بود.تا نیایش از مدرسه میومد میرفتی باهاش پارک .هوام خوب بود دم طهری تو اهواز.خلاصه برات خاطره شده.

اینروزا هی راه میری میگی امام حسین یکی از پیامبرامونه.میگم امامه مامان.میگی نهههههه من رفتم مهد با سواد شدم پیامبره.خلاصه داستان داریم باهات.

اربعین هم داره میاد و تموم میشه امسال هم.موج آنفولانزا هم در پیشه امیدوارم که نگیری .یاد یکسالگی و مریضیت میفتم بدنم میلرزه که چی به سرمون اومد عزیزم.

از مهد میای خیلی خسته ای و گرسنه.زود میخوری ناهارتو میخوابی گلم.خیلی با برنامه شدی خداروشکر.خیلی راضی ام.ماشالا خیلی تو  مهد ازت راصی ان.امیدوارم همینطوری پیش بره گلم.

عکس ها آپ نمیشن.فقط خاطراتتو مینویسم پسرکم.

آهان راستی مادر اهوازی رو بردی برات چتر خرید.هر روز منتظر بارونی ک راه مهدکودک رو با چتر راه بری زیر بارون.

عاشق کفشای علیرضا شده بودی که چسب دار بودن.رفتیم برات خریدیم.خیلی دوسشون داری.شلوار بهار هم پایینش زیپ داشت توی مغازه یه شلوار زیپی دیدی گفتی ازینا میخام.وقتی میپوشی خیلی بامزه میشی.مبارکت باشه آرمانم.


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٥/۸/٢٩ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٥/٧/٥ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٥/٥/٢٧ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٥/٤/٢٠ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٥/۳/٢۸ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٥/۳/۱٥ توسط مامان مینا

قربون شکل ماهت.توی این ماه خیلی تغییر کردی.از جمله جدا کردن تخت و اتاقت از ما.البته از 6 ماهگی جدا میخوابیدی ولی تختت پیش تخت ما بود که حالا تختت رو بردیم تو اتاق خودت.و اینکه از کجا ماجرا شروع شد؟؟

دو سه ماهه سی دی مانی تعمیرکار رو برات خریدم و خیلی عاشق تعمیر کردن شدی.یه روز گفتی من میخوام تختم رو تعمیرکنم.گفتم یعنی چی کارش کنی؟؟ گفتی مثلا پیچاشو باز کنم.یهو به ذهنم افتاد که شاید فکر خوبی باشه و تختت رو با کمک خودت ببریم تو اتاقت.که با خوشحالی و ذوق زیادی همراه شد و خلاصه کلی حس خوبی بهت دست داد.قطعه های سبک تختت رو خودت جابه جا میکردی و ....

و خودت راحت توی تختت میخوابی و هی میگی ماشالا بزرگ شدم.قبل خواب هم حتما باید برات کتاب بخونم.

بعضی وقتا هی میگی یه کتاب دیگه یه کتاب دیگه.و شاید 5تا کتاب رو میشه که برات بخونم و هی میگی قول میدم بعد این بخوابم ولی هی میزنی زیر قولت.خخخخخخخ بعد که از دستت دلخور میشم یهو میای درگوشم میگی با صدای آروم مامان کارت دارم!!!!! میگم چی کار داری؟؟ میگی عاشقتم.یه روز پرسیرم عاشقتم یعنی چی؟؟ گفتی یعنی دوست دارم دیگه!!! منو بگی ضعف کردم دوباره روت زیاد شد و رفتی یه کتاب جدید دیگه آوردی تا برات بخونم.گاهی اوقاتم اینقد از سوسک و کفشدوزک و مورچه و مگس سوال میکنی تا یا من خوابم ببره یا توخمیازه

شب اول خیلی منو بابابی ناراحت بودیم.ولی واقعا به بزرگ شدنت پی بردیم.حس عجیبی بود



نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٥/۳/۸ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٥/٢/٩ توسط مامان مینا
پسر گلم آرمانی: مامان مینا و گل پسرم آرمانی