عید همه دوستان مبارررررک باشه.

اینم شاخه گلی که همسری واسه عید زحمت کشیدن قلبدستت درد نکنه محمد حسین عزیزم. کلی خوشحال شدم.پسری هم هی میخواست بزنه و بکشه و خرابش کنه.لبخند دیگه ما نزاشتیم:

 

پسر قشنگم خوشگل مامانی بعد از اون مریضی تصمیم گرفتیم این روز تعطیل رو سه نفری خوش بگذرونیمو خستگی این دوهفته بد رو از تنمون خارج کنیم.

از صبح زدیم بیرون اول رفتیم  و از حرم رد شدیمو سلام دادیم بعدشم زفتیم بازار یکم واست خرید کنیم قربونت برم.یه سری لباسای توی خونه ایت رو رفرش کردیم.رفتیم توی مغازه شما همه جاها رو خوب برانداز میکردین.3 دست لباس واست خرید بابایی  اینم عکساش:

 

 مبارکت باشه آرمانم قربون پسر مهربونم برم.ماچ

وقتی تنت میکنم کلی ذوق میکنی ومتوجه میشی که جدیده.عزیزم ایشالله به شادی بپوشی هورا

آره بعد از خرید کردن رفتیم توی مغازه اسباب بازی فروشی و گذاشتیمت ببینیم چی انتخاب میکنی تا به سلیقه خودت واست بخریم.اما پسر قانع  بنده همچین با خوشحالی تمام رفت به سمت توپ ها و مثل اونایی که انگار اصلا دست به توپ نزدن تا حالا هی با خوشحالی میگفتی تع تع تع و میرفتی سمتشون عزیزم.همه انواع توپ اون مغازه رو توی خونه داشتی.گشتیم یک نوعی که نداشتی با یه رنگ جدید واست خریدیم عزیزم انگار دنیا رو بهت داده بودن.بعدشم انداختیش روی زمین و باهاش یه مسیر 2-3 متری رو بازی کردی ازت که گرفتیمش اینقد گریه کردی پسرم.گریهولی در عوض اومدی خونه شستیمش و نزدیک 2-3 ساعتی باهاش مشغول شدی.

بعد خرید توپ توی بغل بابایی خواب عمیق رفتی و ماهم که گرسنمون شده بود رفتیم بیرون ناهار خوردیمو شما همچنان در خواب ناز.تا رسیدیم خونه و به شما ناهار خودتو که درست کرده بودم قبل رفتن دادم و نوش جان کردی قربون شکلت بررررررم.فرشته

خیلی روز خوب بود.از صبح تا 2-3 ساعت بعد اذان ظهر با بابایی باهمدیگه داشتیم میگشتیم.به شماهم خوش گذشته بود عزیزم.راستی روز جمعه هم بردیمت پارک نزدیک خونه همه پارک رو ول کرده بودی و چسبیده بودی به توپ اون پسرک بیچاره.خیلی باهم بازی کردینو اون بیچاره هم چیزی نمیگفت.دیگه سری بعد حتما با توپ میبریمت پارک خوشگلم.خیلی از سرسره و تاب و اینا خوشت نیومده بود.هی میرفتی روی چمنا راه میرفتی آرمانم.نیشخند

 


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ توسط مامان مینا

در مقابل تقدیر خداوند مثل کودکی یک ساله باش !


 

وقتی او را به هوا می اندازی، می خندد.

 

چون ایمان دارد که تو او را خواهی گرفت.

 



نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۱٠/٢٧ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۱٠/٢٥ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۱٠/٢٠ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ توسط مامان مینا

بازم دوستان مارو شرمنده خودشون کردن به این شکل که :

زهرا جون دوست خوب وبلاگی بنده به آدرس: http://lamiyaa.blogfa.com                                                            

 مارو قابل دوستن و توی آرشیو مهر 92 عکس آرمانی پسمل مامان رو توی گالری پسرونه معرفی و سیو کردن....

مرسی زهرای عزیزم که قابل دونستین .ایشالله  به همین زودی نی نی خودت میشه گل سر سبد این گالری که درست کردی...

امیدواررررررررررررررملبخند

 

و در آخر برای زهرا جان:


خدای ماخداییست که دست گیر است نه مچ گیر!

دستم را میگیرد همان طور که هستم!

بدون پیش شرط

همین و بس . . .


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۱٠/۸ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۱٠/٦ توسط مامان مینا

مامان شقایق عزیزم دوست خوبم بابت این همه محبتت واقعا ممنونم......

 

دوستای خوبم مامان شقایق مارو قابل دونستن و عکس آرمانی رو توی این آدرس              (http://albomearshan.niniweblog.com/)  جزء دوستای ارشان جون در شماره 54  سیو کردن.من که دیدم خیلی خوشحال شدم.

مامان شقایق امیدوارم ایشالله یه روزی یه جایی توی یه ساعتی در مورد یه کاری برای لحظه ای حتی ، محمد ارشان جون و آرمانی شده در حد یک سلام کردن هم به کار هم بیان و برای هم باشن....

پس به امید اونروزی که این گل پسرای عزیزم بزرگ بشنو دعای من مستجاب...

میگن کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه... اینا که دوتا فرشتن

مامان شقایق عزیزم دوستت دارررررررررررررررررررم... 

مامان م ی ن ا


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۱٠/٢ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۱٠/٢ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۱٠/٢ توسط مامان مینا
پسر گلم آرمانی: مامان مینا و گل پسرم آرمانی