نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/٢٧ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/٢٥ توسط مامان مینا

امسال اولین عاشورای بهار زندگی آرمانم بود که به خوبی سپری شد.از همه مهمتر اینکه خیلی بی مقدمه و بدون هیچ آمادگی به خاطر یک سری از اتفاقات غیر مترقبه باعث شد ما امسال رو بریم اهواز و تعطیلات تاسوعا عاشورا رو اونجا پیش مامانم  بگذرونیم.

با بابا حسین ساعت 5 صبح روز جمعه راه افتادیم به سمت تهران . توی فرودگاه آرمانی از پشت شیشه دست میزد به دستای بابایی و بالاخره خداحافظی کردیمو رفتیم سوار هواپیما بشیم.همه اش نگران بودم که تنهایی توی هواپیما خیلی اذیت بشم اما خداروشکر اینقد خانمای مهماندار باهاش بازی کردن که 1 ساعت خیلی زود گذشت.

چند روزی اونجا بودیم.آرمانی بر خلاف تصورم خیلی با خاله ها و دایی محمد غریبی می کرد.من فکر میکردم که بعد یک روز شاید عادت کنه اما اصلا حتی یک لحظه هم بغل داییش نمیرفت.

هوای اهواز هم خاک آلود بود و باعث شد آرمانی نسبت به هوا پوستش آلرژی نشون بده. اول فکر کردیم آبله مرغون گرفته ولی اینطور نبود فقط حساسیت بود  و سرفه های بدجور میکرد و خلاصه آرمانی واسه اولین بار به دکتر مشرف شدن!!ناراحت

پسری خیلی بداخلاق شده بود دیگه با خاله مرجان بردیمش دکتر اونجا هم بداخلاقی نشون دادو خلاصه روز سختی بود.

تا اینکه بالاخره به لطف خدا یه بارونی زدو هوای اهواز هم رنگ صافی رو به چشماش دید و ملت هم خوشحال شدن.

و  خاله مریم هم شله زرد نذری داشت و اونو به پا کردیم(البته من هیچ کمکی نکردم و فقط نگاه کردمو خوردم) چون آرمانی اصلا نمیزاشت و ...

و از قابلمه  هم که ذاتا خیلی خوشش میومد و اینکه تا به حال دیگ به این بزرگی تو عمرش ندیده بود دوست داشت همه اش بهش دست بزنه منم گذاشتمش بره بدون کفش همینطوری تلاش میکرد بره توحیاط خلوت مادرجون و خودشو برسونه به دیگ خالی شله زرد.و وقتی که رسید بهش هی تقلا میکرد که بره بشینه روش و خلاصه اینکه.......

 

همچین جیغ میزد از خوشحالی و در قابلمه رو میکوبوند به بدنه کلی ذوق کرده بود بچمنیشخند

 

یعنی مثلا من رفته بودم که این قابلمه رو توی حیاط بشورم که تا خاله مریم آرمانی بیاد آماده باشه برای شله زرد که ماجرا به عکاسی و بازی آقا آرمان ختم شد.لبخند

بالاخره شله زرد پخته شد اما چون آرمانی حساسیت داشت به خاطر زعفرون شله زرد نتونستم بهش بدم و بخوره.چون واسش خوب نبود.

 

اونروز خیلی شیطونی کرد پسری.و اینقد خسته بود که توی اون شلوغی با وصفی که اصلا عادت نره گیج خواب شد و افتاد.

اینم پاهای خاکی آرمانی موقعی که داشت با قابلمه بزرگ بازی میکرد

اینقد کلافه خواب بود که مهلت نمی داد برم دستو پاشو بشورم.

قربون پاهای کپلت بره مامانییییییییییییی

روز عاشورا صبح رفتیم سر مزار پدر جون خدا بیامرز (آخه تو اهواز رسمه که دسته ها بیان و از گلزار شهدا رد بشن) دیگه ما اونروز روهم با پدرجون سر کردیمو کنار مزار نشسته بودیمو آرمانی هم محو تماشای دسته ها بود و از شانس موبایلم شارژ نداشت که عکس بگیرم.

 

آرمانی وقتی صدای نوحه ها و عزاداری ها رو میشنید شروع میکرد به دست زدن و رقصیدن....

اینم علی اصغر مامانی که حاضر نشد با گهواره علی اصغر توی روز عاشورا عکس بندازه.فقط فیگور میگیره آرمانی مامان

 

اینم علی اصغر ما در حال شیطونی کردن.

 


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/٢٤ توسط مامان مینا

 

بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست

و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت.

 

                           خاله مرجان جونم تولدت مبارک باشه...

                                                  آرمانی19 آبان

 


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/۱٥ توسط مامان مینا

تو دنیای بچه ها : همه با هم زود دوست میشن ،همه با هم دوستن

تو دنیای بچه ها :تفنگا نا مریی یا الکین

تودنیای بچه ها : آقا پلیسا هیچ وقت رشوه نمی گیرن 

 

تودنیای بچه ها : دزدا زود از زندان بیرون میان

 

 ت

ودنیای بچه ها : اگه سوتی بدی کسی چپ چپ نگات نمی کنه 

تودنیای بچه ها : آمپول زدن هیچ وقت درد نداره(بازی)

 تودنیای بچه ها : با پولاشون میشه همه چیز خرید

 تودنیای بچه ها :مرزی وجود نداره 

 

تو

دنیای بچه ها :اگه چیزی بهشون ندی : ببین خیلی لوسی اصلادیگه باهات دوست نمیشم(مثلا قهر هستن)

تو دنیای اونا قهرا چند دقیقه ای و زود آشتیه 

تو دنیای بچه ها : چیزی به اسم دروغ وجود نداره اگه باشه زود خودشونو لو میدن 

تو دنیای بچه ها : ماشینا تصادف میکنن اما سر نشینا همیشه زنده می مونن

 

 تو دنیای بچه ها :بدون مهریه و جهزیه میشه ازدواج کرد 

 

تو دنیای بچه ها : هیچ کس معتاد نمیشه

 تو دنیای بچه ها :تو بازی با لا بلندی یه جا ده هست به اسم جاده خدا 

تو دنیای بچه ها :اگه اذیتش کنی بهت میگه : پو یو نکن به مامانت میگما 

تو دنیای بچه ها : گو به (گربه ) بچه های شیطونو می خوره 

تو دنیای بچه ها :آدما رو هیچ وقت به خاک نمیسپرن

 

 

تو دنیای بچه ها : آدم وجود نداره چون همشون فرشتن اینو خودشون نمیدونن همه این چیزای که گفتم هیچ کدوم تو دنیای واقعی آدم بزرگا وجود نداره

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/۱٤ توسط مامان مینا

خدایا هیچ پدرو مادری رو با ناراحتی بچه اش امتحان نکن.....

اما ....

 

اگر تنهاترین تنها شوم باز هم توهستی...

که تو جانشین همه ی نداشتن ها و نبودن هایی .

خدایا پسرم آرمان رو در پناه خودت نگهدار....

مامان م ی ن ا

 


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/۱۳ توسط مامان مینا

 

گفتم مادر! ... گفت: جانم
گفتم درد دارم! ... گفت: بجانم
گفتم خسته ام! ... گفت: پریشانم
گفتم گرسنه ام! ... گفت : بخور از سهمِ نانم
گفتم کجا بخوابم! ... گفت: روی چشمانم...
...
اما یک بار نگفتم:
مادر من خوبم
شادم...!

همیشه از درد گفتم
و از رنج.....!

 


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/۱٢ توسط مامان مینا

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم! ببرم بخوابانمش! لحاف را بکشم رویش! دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم! حتی برایش لالایی بخوانم، وسط گریه هایش بگویم: غصه نخور خودم جان! درست می شود!درست می شود! اگر هم نشد به .......تمام می شود... بالاخره تمام می شود...!!!

 

 


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/٩ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/٩ توسط مامان مینا

این روزها در دنیا هیچ چیز سر جایش نیست  جز تو.

چه خوب در قلبم جا گرفتی..

درین غربت چیزی نیست که مرا سر شوق بیاورد جز  خنده های تو و دلگرمی های پدرت...

پس بزرگ و بزرگتر شو دلگرمی هر دوی ما

 

 

چشمهای معصومت نظاره گر کدام سوست؟؟

با مژه های زیبایت خوشی های هوا را پارو کن

به لبهایت بگو تبسم را هیچوقت فراموش نکنند.

مادرت : م ی ن ا


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/٩ توسط مامان مینا

یه عمو علی دارم خیلی دوسش دارم.

عموعلی جون عزیزم ایشالله همیشه سلامت باشی.... دوست داررررررملبخند

محمد رضا جون رو هم خیلی دوست دارم

عمو علی و محمدرضا جون فردا میام تولدتون.

تولدتون مبارکبغل

آرمان کپله .9آبان

 

 


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/۸ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/٧ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/٦ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/٥ توسط مامان مینا

امشب تولد توست و من باز هم کنارت نیستم

امشب تو شادمانی و من در دلت هستم.

خاله مریم جونم تولدت مبارک باشه.قرعه به نام تو افتاد که اولین کسی باشی که توی وبلاگم تولدت رو تبریک بگم.دوستت دارم.....

آرمان تپلی.4 آبان

 


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/٤ توسط مامان مینا

وقتی به عقب برمیگردم با خودم فکر میکنم که یه برهه ای از زندگی آدم تو فکروخیالاتش با خودش خط و نشون می کشه و میگه من در آینده اینکارو می کنم اونکارو میکنم..... غافل ازینکه اصلا سرنوشت تورو تو یه مسیری از زندگی قرار میده که اصلا ازون فکرو خیالا خیلی خیلی دورتره.

چه سخته آدم یهویی به خودش بیادو ببینه دیگه یه سنی ازش گذشته و ....

کاش میشد آدم ساعت و زمان رو توی اون مقطع از زندگی که خوش هست و دلش میخاد متوقف می کرد.

راستش اصلا دوست ندارم که پیر بشم.اصلا از پیری خوشم نمیاد.

نمی دونم شاید واسه این که تصور بدی دارم ازش.همه اش فکر میکنم نکنه شاید پیر بشمو به بچم یا به آدامای دوروبرم محتاج بشم.... حتی به تو آرمان عزیزم

نه خدا اونروزو نیاره. خدا نکنه .که خیلی سخته.

یه روزایی که آدم دلخوشه فکر میکنه زندگی و دنیا تو دستاشه ولی غافل از همه چیزه.این خیلی بده.اینجور غفلتا یه نوع تکبره .

 چه عجیبه این سنی که خودت رو مادر میبینی .یعنی جوانی رو به میانسالی.

یه روزایی پیش میاد که برای چند لحظه به عقب برمیگردیو هی خاطره هایی که از هر اتفاقی داری با خودت مرور میکنی چه خوب چه بد بدون هیچ سر رشته ای ... همینجور تو فکرو خیالت به هم می بافیشون

بعد مث توی این کارتون ها به خودت میایو ابر خیال بالا سرتو می تکونی و یه هویی میای تو قالب خودت.چند لحظه پیش هر جا بودی الان دوباره باید برگردی به شکل واقعیت با تمام احساسات و دغدغه های مادرانه و متعهدانه اش و انکار مکرر خود به شدت هرچه تمامتر؛

بعدشم باید بری و به کارات برسی.اونوقت تازه اولشه...

اول اینکه دوباره هزار جور فکر و خیال اونم مدل به مدل میاد تو ذهنت که نکنه من تو وظایفم تقصیر کردم.که جواب اینا رو هنوز پیدا نکردم.

به وقتایی تو آشپزخونم در حال غذا پختن یا پای تلویزیون دراز کشیدم دارم به برنامه تلویزیون نگاه میکنم اما فکرو خیالاتم جای دیگه سیر میکنه.آروم بر میگردم به صورت معصومو بیگناه آرمانم نگاه میکنمو دزدکی به خودم میگم ممکنه آرمانم یه روزی بزرگ بشه و تو روی منو باباش وای سه و بهمون بگه شما باعث شدین که من ناخواسته به این دنیای بیخود و دری وری پا بزارم؟؟؟

وای که اونروز روز مرگ من میتونه باشه. واسه یه مامانو بابا فکر کردن به این سخت ترین چیزه.

که ما (البته توی زندگی ما بیشتر من) باعث و بانی بودم!! اونوقت چه جوابی واسه این حرفش میتونم داشته باشم؟؟؟!!! نمی دونم!

روزایی هست من فقط به شکل مادرم ولی کودک درونم چنان غوغایی کرده که آرمان هم باورش میشه همبازی یه بچه شده.

اخه راستش بعضی وقتا دلم برای اون دخترک شیطون زمانهای قبل تنگ میشه.به خودم میگم آخه چقد مادر باشم.بزار یه لحظه هم شرو شوری قبلها را تکرار کنم.برای خودم که لذت بخشه.دلم واسه اونوقتا یهویی تنگ میشه و در مقابل ارمانم خودم رو تخلیه میکنم .ای بدک نیست به یاد قدیمها هم بودن خوب است.

راستش اینقدر آدم درگیره روز مرگی میشه که فکر میکنه اگه یه لحظه هم قد کودکیهاش بشه زشته!! ولی به نظر من خیلیم خوبه.آدم عمر دوباره میگیره.

پس مینا به دالی کردنهای کودکانه ات از پشت ستون وسط هال خونه ادامه بده برای فقط لحظه ای خنداندن پسرت.آنقدر بخند پسرم تا اگر تو هم درگیر روزمرگی شدی حسرت کودکی ات به دلت نماند.فعلا نمی خواهم به بعدها که نمی دانم چه می خواهی به من بگویی فکر کنم! ولش کن.

نه اینکه فکر کنی ما در کودکی نخنداندنمان نه!!

ماهم به اندازه تو شاید هم بیشتر خندیده ایم اما بزرگانمان فراموش کردند که به ما گوشزد کنند این خاطرات پر طراوت با به یاد بسپاریم.

تو به خاطر داشته باش چقدر هم قدت شدم چقدر همبازیت شدم برای روزهای کودکیت.

تازه بابا حسینت هنوز از سر کار نیومده.بزاراو هم برسد خونه غوغا میشود.

اونوقت دو کودک همبازی میشویم و درون خانه چنان بپر بپر کنیم  برایت تا سیر شوی از خنده . نه بهتره بگم قهقهه. بعد ما را به شک می اندازی که ما هم قد توییم یا تو هم سن سال ما!؟

فرقی نمیکند بگزار خوش باشیم که این نیز میگذرد.

پس ما تا میتوانیم اینروزها را ازین به بعد در میابیم.

پسرکم بخند تا خنده از لبهایت نیفتد.

خستگی منو بابا حیسنت فدای یک تار موت

این بد جا افتاده که آدم تا مادر می شود یعنی خودت را فدای زندگی کن ....

اما من این جمله را میپرستم.

اصلا نمیدونم مگر نمی گویند آدم فقط یکبار عاشق میشود؟؟؟

پس چرا هر روز صبح که چشماتو باز میکنی من باز هم عاشقت می شوم؟؟

 و هر روز عشقم به نسبت به دیروز متفاوت تر و بیشتر است.

 مادرت: م ی ن ا

 


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/٤ توسط مامان مینا

من وقتی شبای امتحان یه سوالی رو متوجه نمیشدم واسه اینکه بهم استرس وارد نشه و با اعتماد به نفس روحیمو میخواستم بالا نگه دارم  از خیرش میگذشتمو میرفتم صفحه بعدی جزوم(آرمان قربون شکلت مامان اینجاها بد آموزی داره تو باید سعی کنی به جواب برسی ها.باشه؟)

اونوقتا که مامان نبودم اوج گریم شاید وقتایی بود که یه نمره درسیمو پایین تر از حد تلاشی  که براش کرده بودمو از استادا میگرفتم.البته شاید تو کاردانی چند قطره اشکی ریخته باشم تو کارشناسی دیگه پوست کلفت شده بودم نیشخند. آره یه بار تو کاردانی کلی واسه اون واحد درسی که اسمش یادم نمیاد ولی ازین درسای اخلاق و مبانی دینی بود رو باهزار امید حفظ کرده بودم که خیر سرم معدلم بالا بره .جونم براتون بگه وقتی نمره هارو زدن تو برد دانشگاه با ریلکسی فراوون رفتم جلو تا نمره19 رو پیدا کنم ولی پیدا نکردم. بععععععععله به سلامتی12رو جلو اسمم دیدمو دورازجونتون سرافکنده برگشتم سلف و در افکار پریشونم غوطه ور شدم.

خب بگذریم...... چی میگفتم؟!!

هااوه

آره  خلاصه اینکه اصلا گریه اوووووو نبودم.امااااااااااا.....

مادر که باشی عمیق ترین ظریف ترین و قایم ترین و گم ترین احساسات رو بدون کوچکترین درنگی میفهمی.مادرکه بشی همه شبات میشه شب امتحان.تمام خوابهات میشه پرازاسترسو از شب امتحان پراسترس تر.تا بچه هنوز ریزه میزس میگی نکنه شیر برگرده تو حلقش بچم خفه بشه.چندماه بعد که داره دندون در میاره مث آرمانم ناراحت و بینی اش  کیپه  میگی نکنه نفسش سخت بشه و هی بالشش رو بالا پایین میکنی.دست و پاهاش که جوندارتر بشه میگی نکنه یهو ملافه رو بکشه رو بینی و راه تنفسشو بند بیاره و .......

وبازهم مادر که باشی یه وقتایی میخندی اما ته دلت داره گریه میکنه.

مادر که باشی حتی صدای گریه های نوزاد یا کودکی رو توی شلوغی خیابوناموشکافانه پیدا میکنی.مادر که باشی  با دیدن یک فیلم تلویزیونی از کودکان شیر خوارگاه میتونی تا صبح گریه کنی بدون اینکه لحظه ای از فکر این کودکان معصوم بیرون بیای.

مادر که باشی فقط اگر برای تو خاطره ای از خوشحالی کودک بی سرپرستی که دلش از هدیه های جشن عاطفه ها خوشحال شده تعریف کنند بی درنگ می پذیری .....

حتی حس مادری گرفتن و آماده شدن برای تولد جگر گوشه ات تا خود مادر شدن واقعی هزاران فرسخ راه دارد.


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/۳ توسط مامان مینا

این روز ها  روزهای سختی را سپری میکنی پسرم.ناگزیری از درد اما پراز صبوری.کاسه صبر من پر شد از دیدن چشماهای معصوم و بی حالت.تا چندوقت پیش چشمانت  لبخندی داشت بی همتا اما چهره نالان  الانت سختی و درد کشیدن دندانهایت مرا داغ میکند.اما نه به اندازه ای که این دردهاتو را داغ کرده.من از آب شدنت لپهای مثل هلویت آب رفتم.از شنیدن صدای دندان قروچه های شبانگاهیت دیوانه شدم پس کی این بی تابیت تمام میشود پسرک صبورم.اینقدر درد میکشی و زبان گفتنت  ناتوان  است ولی من نظاره گری بیش نیستم و فقط از شنیدن صدای سایش دندانهای کوچکت کلافه ام .اگر بگویم زایش دندانهایت متوقف شود در حقت ظلم کرده ام  پس چاره ای ندارم جز تحمل کردن این روزهای پر تحملت را.

خشمگینی اما نه به اندازه من

بی حوصله ام بیشتر از تو

خندانی بیشتر از من

ناچارم بیشتر از تو

آخر به من بگو آرمانم درد را چه کسی میکشد؟؟؟؟  من یا تو!!!!!


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/۳ توسط مامان مینا

ساکت

.

.

.

.

.

.

شاد بودیمو شاد زندگی میکردیم  تو آمدی برای وابستگی بیشتر ما به هم در یک روز زمستانی سرد و بارانی.روزی را که هیچکس حتی فکرش را نمیکرد به جز من و تو و بابا حسین.

 

تو چقدر زیبا نقاشی شده ای پسرکم.تنها به خاطر خنده های دلنشینت به این دنیا پایبندم.

مادرت : م ی ن ا


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/۳ توسط مامان مینا

امشب تمام اون سختبیهارو برای چند لحظه ای مرور کردم.مثل یک فیلم از جلوی چشمام میگذشت.یه خاطره سخت اما شیرین مثل شکر.

خسته ام اونقدر خسته که تو این دست تنهایی غربت نه دستی برام مونده نه رنگی به چهره ام نه گوشتی به تنم.اینقدر ضعیف شدم که هرکس منومیبینه زود متوجه میشود که چه شده.

اما همه اش  فدای یک تار موت...

خنده های معصومانه ات جبرانش میکنه عزیزم تمام دلتنگیها وخستگی های مادرانه ام را.

همیشه در حد خودم شاکرش بودم اما این ده ماه از زندگیت،زندگیم را متفاوت تر کرده.وقتی خنده کنان به سجاده نمازم با ذوق فراوان 4 دست و پا کنان هجوم می یاری چشمای زیبا و مشکی رنگت چنان برق میزنن که من فقط در مقابل خدایم سجده میکنم. 

تعظیمی میکنم در مقابلش که ..... 

فقط  خودم میدونمو  خودش...

شکرش میکنم  برای تمام  اونچه که کرمش را به من بیشتر نشون داد.

من  ده ماهه مادرم.پسرم منو به خاطر تمام ندانم کاریهایی که سعی میکنم پشت این نوشته های عاشقانه ام قایم کنم ببخش.

دلم برای تمام اشکهای شوقی که برای اولین بار دیدنت ریختم تنگ شد آرمانم.چه زود بزرگ میشوی و قد میکشی.روز اول بودنت 49سانتیمتر بودیو الان 70را رد کردی پسرکم.هنوز اون صدای  گریه های پرخش و چونه لرزونت رو از یادنبردم .باز هم شکرش.


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/۳ توسط مامان مینا

وقتی پرستارا تو رو برای اولین بار  دادن توی بغلم و با تمام وجودم به آغوش گرفتمت عزیزم آنقدر شکننده بودی که می ترسیدم محکم بگیرمت.آنقدر لطیف بودی که می ترسیدم پوست تنت خش بردارد و آنقدر به چشمانم حریر صفت بودی که انگار زایش همتایت را محال می دانستم.هیچوقت یادم نمیرود کنار تختم پنجره ای بود باران خورده.به چشمات که خیره شدم این جمله را در ذهنم مروز کردمو اشک شوق ریختم.

 

وقتی تو به دنیا آمدی باران می آمد

اون باران نبود فرشته ها بودند که گریه می کردند

چون یکی از اون ها کم شده بود.

زندگی من به دنیای ما خوش آمدی.خوب دنیایی را برایت آرزو می کنم.


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/۱ توسط مامان مینا

موضوع انشا: خوشبختی چیست؟؟

خوشبختی یعنی :

فقط قلب تو برایمان بتپد همین!!!!

این بود انشای من


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/۱ توسط مامان مینا

زمین به مرد بودنت نیاز داره . . .

مرد باش . مردونه حرف بزن . مردونه بخند . مردونه عشق بورز . . .

مردونه گریه کن ، مردونه ببخش . . .

مرد باش ، نه فقط باجسمت ، بانگاهت ، با احساست ، با آغوشت . . . مردباش و هیچوقت نامردی نکن

مخصوصا برای کسی که به مردونگیت تکیه کرده و باورت کرده ، مرد باش .

از زبان مادرت : م ی ن ا



نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/۱ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/۱ توسط مامان مینا
پسر گلم آرمانی: مامان مینا و گل پسرم آرمانی