نوشته شده در تاریخ ۱۳٩۳/٩/۳٠ توسط مامان مینا


دیشب که باران شروع به بارش گرفت سراغت را گرفتم...


عجب دلنشین است این روزهای سه نفره ما در گنار گرمای بخاری و نوازش یک فنجان چای.

این هفته خوش خوشان خانه ماست.روزها به کاممان است.

 

عجب هواییست.استشمام دارد.

بوی نم... عاشقت هستم.

تا به حال این جمله را اینگونه لمس نکرده بودم که

میگویند :عدو شود سبب خیر.

خدایا بگذار باران رحمتت مارا بیشتر خیس کند مانند باغچه سرسبز جلو در خانه همسایه

انگار شعله بخاری نارنجی رنگ میسوزد.

به گمانم باز هم عدو میخواهد آتش بسوزاند...

اگر قرار است خوش خوشان خانمان مضاعف شود خدایا بگذار هر کار میخواهد بکند....

باران ببار....

خدایا سپاسگذارم.


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩۳/٩/۳٠ توسط مامان مینا

ساعت 5 صبح است...

آرمان با چشمهای بسته: مامان لوطن(لطفا) کیت کت بیارتعجب

من:چی مامان؟؟؟

لوطن کیت کن بیده(هوس کاکاوو کردی عشقم)

عاشقتم....

پاشدم برایت یک ستون از شیارهای کیت کت را جدا کردم...خورد خورد کردم . به شما دادم...

آرمان با چشمهای بسته: منون مامان اینا...(ممنونم مامان مینا)

آرمان با چشمهای نیمه بسته: بزرگ بیدهسوال(یعنی چرا کاملشو نیاوردی)

خدایا هیچ مادری رو از حس کردن این لحظه های ناب بی نصیب نذار....

دو ستون کیت کت نوش جان کردی با مقداری شیر با شیشه ات

و باز ادامه خواب شیرینت...

البته قبلش خبر دادی که تبوووووو( تموم شد)

 

دستی به موهایت کشیدمو

شما گفتی... ماما آب نما اه اه..(به کل آب نبات رو رد کردی )

قربون سلیقه ات...شیرینیه روزگار ما

منم که خوابم پریده آمده ام این پست جدید را بزارم

دنیا به کامت آرمانم


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩۳/٩/٢٩ توسط مامان مینا

ماجرا از آنجایی شروع شد که در کابینت را جلوی چشمایت باز کردمو شما این جا یخی ها را دیدی...

آرمان: ماما بده.....

تقدیمت کردم...

آرمان : ماما آب بده

قربونت بشم که عاشق آب بازی هستی همیشه.به یاد ندارم روزی در حمام موقع استحمام بهونه ای گرفته باشی که باعث رنجش من شده باشی...

اما امکان دادن آب نبود.چون تمام موکتها و ... رو خیس میکردی.

بهت ماکارونی دادم عزیزکممممم.

به همین سادگی شروع به شماردن کردی.

1.2.5.7.8.9.10.11.12.13.14 .دوباره 1.7.9.10.....

بعد درخواست خمیر های بازی ات را دادی...

خیلی خوشم آمد.

فقط دوست داشتم ببینم چه در سر داری....

آرمان : ماما توپ ...(منظورات این بود با این خمیر برام توپ بساز)

من هم اطاعت امر...

با خودت زمزمه میکردی..چش چش ابوووو(چشم چشم دو ابرو.....

همچنان مشغول ساختن بودی .....

از نظر من غول چند شاخی بیش نبود...

ولی تو نهایت تصوراتت بوده و به بهترین شکل خلقش کردی...

من هم هدایتت کردمو به افکارت شکل دادم...

واقعا دست ورزی معجزه میکند.....

 

با تمام وجودم دوستت دارم آرامشمممممم


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩۳/٩/٢۸ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩۳/٩/٢۱ توسط مامان مینا

در کشوی های میز تلویزیون رو از موقعی که شما به چهار دستو پا رفتن افتادی با چسبهای پهن میبستیم. یعنی از وقتی که 8-9 ماهه بودی دوست داشتی درون کشو هارا با دقت نگاه کنی و من مانع میشدم.تا در کشو را باز دیدی زیر چشم نگاهی میکنی به من و خودت رو به آرومی پنهان میکنی تا به کاری که خواسته ات هست و میدانی از نظر من ناشایست است برسی.

اول به پشت ستون  وسط هال میری.من با کناره چشمهایم می پایمت...باز مرا احساس میکنی خودت را بیشتر جمع میکنی که از دیده ام دور تر باشی.نگاهی آرام بهت میکنم و با احساس خجالتی خودت را به پشت میز ناهار خوری با حالت بی تفاوت میکشونی.

از کجا یاد گرفتی که اینجور خودت را برای رسیدن به خواسته ات قایم کنی؟؟؟؟

از کجا این را لمس کردی که این کار برای من ناخوشایند است!!!!

نمیدانم....

مات و متحیرمممم

با مهربانی وارد اتاق میشوم و بدون اینکه به رویت بیاورم با صدایی ملایم ازت میپرسم...

آرمانم... چسب  کجاس؟؟؟؟

خودت را به اون راه میزنی...

و با معصومیت خاصی مرا پشت میز ناهار خوری میکشونی عزیزکم.

من باز هم خودم را به اون راه میزنم تا خودت به من دستم بدهی.

دلم نمیخواست به زور ازت بگیرم.یا باعث خجالتت شوم.به احساساتت احترام گذاشتم.

مرا به کودکی ام بردی ....

قصه ات بوی زمانه های دور را برایم تداعی کرد .یاد خانه های دوره ای افتادم که زیر زمینو انباری داشتن.با خودم فکر کردم که چقدر خوب  بود گاهی کودکان  امروز هم جایی را داشتند برای خلوت کردن با خیالات کودکانه اشان.بدون پلیس بازی مادرو پدر.

برای همین راحتت گذاشتم به حال خودت.تا خودت تصمیم بگیری.

هنوز فکر ونگاهت درگیر این چسب نواری بود.

نمیدانستی چطور خواسته هایت را عملی کنی .

دلت میخواست با راحتی خاطر تمام  چسب نواری را با پیچاندن باز کنی.با دستانت لمسش کنی.

شاید خواسته کوچکی باشد.اما در آن لحظه آرزوی تو شده بود.من رهایت کردم.تا به آنچه که میخواستی برسی.نگاهم را به طور کامل از آرمانم دزدیدم.دیگر باورت شده بود که بی خیالت شدم.به آرامی رفتی پشت میز و با خوشحالی زیاد فقط نوار چسب را میکشیدی و عاشق صدایش بودی.

برای اطمینان خاطر نیم خیز آمدی و از پشت صندلی من را نگاه کردی.

دیدی که نگاهم به سوی دیگر است.و با شتاب به سوی چسب رفتی و ادامه خواسته هایت....

چقدر زیبا بود دنیای کوچکت.

چقدر لذت بخش بود دیدن دلهره ات .دیدن زرنگی هایت.دیدن شروع شیطنت هایت.

با خودم فکرمیکردم چگونه وارد این دنیای شیشه ایت شوم که نکند حریمت را بشکنم....

به سویت قدم برداشتم.دیگر متوجه من نبودی.

چنان محو کارهایت بودی که مرا فراموش کرده بودی که لحظه ای پیش در جستجویت بودم.

به آرامی تمام کنارت نشستم.تا به خود آمدی چسب را برداشتی و به تاربکی درون اتاق گریختی.

دنبالت نیامدم.فقط حس کردم که پشتت قایمش کردی و منتظر عکس العمل من ماندی.

با کلی قربون و صدقه تو را از اتاق تاریک بیرون کشیدم.و دیدی که من بی تفاوتم

تنها کاری که  کردی چسبی را که در دستان کوچکت بود را دو دستی تقدیم من کردی و به دنبال بازی های کودکانه ات رفتی

همین......

قربونت بشم ....

واقعا مرا به فکر ی عمیق بردی.با تمام زیبایی هایت دوستت دارم.

 

 


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩۳/٩/۱٩ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩۳/٩/۱٩ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩۳/٩/۱۸ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩۳/٩/۱٧ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩۳/٩/۱۳ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩۳/٩/۱٢ توسط مامان مینا

وقتی چشم به دیدن کسی عادت میکندمیتوان چشم را بست

وقتی گوش به صدای کسی عادت میکند میشود صدا را نشنید

پس میشود از همین امروز بیخیال تمام دلهای عالم شوی

دنیا ارزش هیچ چیز را ندارد...

بیخیالی بسیار زیباست اگر مجبور باشی.....

لحظه های شیرین قلبت را دریاب... گوش کن چه میگوید...

راحت باش... بگذار بگویند از سنگ است.... اما تو با دلت درد دل کن....

زندگی را به سبک خودت شیرین کن....

دنیا دو روز است.....

 


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩۳/٩/۱ توسط مامان مینا
پسر گلم آرمانی: مامان مینا و گل پسرم آرمانی