توی ویلا بودیم... همه خسته که بخوابیم...

آرمان شروع به اشک ریختن کرد..

چیه مامانی؟؟ چرا نا آرومی؟؟

مامان آرمان داره اشکهاش میریزه!!!

من: چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامان بریم خونه... آرمان اتاق آبی رو میخاد....

خدایا وابسته شد پسرم به دنیا.... اولین وابستگی هایش ظاهر شد...

 عجب دنیایی....... در دل کودکم خودت را جا کردی...باشد!!!!


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٤/٦/۱۳ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٤/٦/۱٢ توسط مامان مینا
نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٤/٦/۱٢ توسط مامان مینا
پسر گلم آرمانی: مامان مینا و گل پسرم آرمانی