وقتی پرستارا تو رو برای اولین بار  دادن توی بغلم و با تمام وجودم به آغوش گرفتمت عزیزم آنقدر شکننده بودی که می ترسیدم محکم بگیرمت.آنقدر لطیف بودی که می ترسیدم پوست تنت خش بردارد و آنقدر به چشمانم حریر صفت بودی که انگار زایش همتایت را محال می دانستم.هیچوقت یادم نمیرود کنار تختم پنجره ای بود باران خورده.به چشمات که خیره شدم این جمله را در ذهنم مروز کردمو اشک شوق ریختم.

 

وقتی تو به دنیا آمدی باران می آمد

اون باران نبود فرشته ها بودند که گریه می کردند

چون یکی از اون ها کم شده بود.

زندگی من به دنیای ما خوش آمدی.خوب دنیایی را برایت آرزو می کنم.


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/۱ توسط مامان مینا
پسر گلم آرمانی: مامان مینا و گل پسرم آرمانی