در کشوی های میز تلویزیون رو از موقعی که شما به چهار دستو پا رفتن افتادی با چسبهای پهن میبستیم. یعنی از وقتی که 8-9 ماهه بودی دوست داشتی درون کشو هارا با دقت نگاه کنی و من مانع میشدم.تا در کشو را باز دیدی زیر چشم نگاهی میکنی به من و خودت رو به آرومی پنهان میکنی تا به کاری که خواسته ات هست و میدانی از نظر من ناشایست است برسی.

اول به پشت ستون  وسط هال میری.من با کناره چشمهایم می پایمت...باز مرا احساس میکنی خودت را بیشتر جمع میکنی که از دیده ام دور تر باشی.نگاهی آرام بهت میکنم و با احساس خجالتی خودت را به پشت میز ناهار خوری با حالت بی تفاوت میکشونی.

از کجا یاد گرفتی که اینجور خودت را برای رسیدن به خواسته ات قایم کنی؟؟؟؟

از کجا این را لمس کردی که این کار برای من ناخوشایند است!!!!

نمیدانم....

مات و متحیرمممم

با مهربانی وارد اتاق میشوم و بدون اینکه به رویت بیاورم با صدایی ملایم ازت میپرسم...

آرمانم... چسب  کجاس؟؟؟؟

خودت را به اون راه میزنی...

و با معصومیت خاصی مرا پشت میز ناهار خوری میکشونی عزیزکم.

من باز هم خودم را به اون راه میزنم تا خودت به من دستم بدهی.

دلم نمیخواست به زور ازت بگیرم.یا باعث خجالتت شوم.به احساساتت احترام گذاشتم.

مرا به کودکی ام بردی ....

قصه ات بوی زمانه های دور را برایم تداعی کرد .یاد خانه های دوره ای افتادم که زیر زمینو انباری داشتن.با خودم فکر کردم که چقدر خوب  بود گاهی کودکان  امروز هم جایی را داشتند برای خلوت کردن با خیالات کودکانه اشان.بدون پلیس بازی مادرو پدر.

برای همین راحتت گذاشتم به حال خودت.تا خودت تصمیم بگیری.

هنوز فکر ونگاهت درگیر این چسب نواری بود.

نمیدانستی چطور خواسته هایت را عملی کنی .

دلت میخواست با راحتی خاطر تمام  چسب نواری را با پیچاندن باز کنی.با دستانت لمسش کنی.

شاید خواسته کوچکی باشد.اما در آن لحظه آرزوی تو شده بود.من رهایت کردم.تا به آنچه که میخواستی برسی.نگاهم را به طور کامل از آرمانم دزدیدم.دیگر باورت شده بود که بی خیالت شدم.به آرامی رفتی پشت میز و با خوشحالی زیاد فقط نوار چسب را میکشیدی و عاشق صدایش بودی.

برای اطمینان خاطر نیم خیز آمدی و از پشت صندلی من را نگاه کردی.

دیدی که نگاهم به سوی دیگر است.و با شتاب به سوی چسب رفتی و ادامه خواسته هایت....

چقدر زیبا بود دنیای کوچکت.

چقدر لذت بخش بود دیدن دلهره ات .دیدن زرنگی هایت.دیدن شروع شیطنت هایت.

با خودم فکرمیکردم چگونه وارد این دنیای شیشه ایت شوم که نکند حریمت را بشکنم....

به سویت قدم برداشتم.دیگر متوجه من نبودی.

چنان محو کارهایت بودی که مرا فراموش کرده بودی که لحظه ای پیش در جستجویت بودم.

به آرامی تمام کنارت نشستم.تا به خود آمدی چسب را برداشتی و به تاربکی درون اتاق گریختی.

دنبالت نیامدم.فقط حس کردم که پشتت قایمش کردی و منتظر عکس العمل من ماندی.

با کلی قربون و صدقه تو را از اتاق تاریک بیرون کشیدم.و دیدی که من بی تفاوتم

تنها کاری که  کردی چسبی را که در دستان کوچکت بود را دو دستی تقدیم من کردی و به دنبال بازی های کودکانه ات رفتی

همین......

قربونت بشم ....

واقعا مرا به فکر ی عمیق بردی.با تمام زیبایی هایت دوستت دارم.

 

 


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩۳/٩/۱٩ توسط مامان مینا
پسر گلم آرمانی: مامان مینا و گل پسرم آرمانی