ماجرا از آنجایی شروع شد که در کابینت را جلوی چشمایت باز کردمو شما این جا یخی ها را دیدی...

آرمان: ماما بده.....

تقدیمت کردم...

آرمان : ماما آب بده

قربونت بشم که عاشق آب بازی هستی همیشه.به یاد ندارم روزی در حمام موقع استحمام بهونه ای گرفته باشی که باعث رنجش من شده باشی...

اما امکان دادن آب نبود.چون تمام موکتها و ... رو خیس میکردی.

بهت ماکارونی دادم عزیزکممممم.

به همین سادگی شروع به شماردن کردی.

1.2.5.7.8.9.10.11.12.13.14 .دوباره 1.7.9.10.....

بعد درخواست خمیر های بازی ات را دادی...

خیلی خوشم آمد.

فقط دوست داشتم ببینم چه در سر داری....

آرمان : ماما توپ ...(منظورات این بود با این خمیر برام توپ بساز)

من هم اطاعت امر...

با خودت زمزمه میکردی..چش چش ابوووو(چشم چشم دو ابرو.....

همچنان مشغول ساختن بودی .....

از نظر من غول چند شاخی بیش نبود...

ولی تو نهایت تصوراتت بوده و به بهترین شکل خلقش کردی...

من هم هدایتت کردمو به افکارت شکل دادم...

واقعا دست ورزی معجزه میکند.....

 

با تمام وجودم دوستت دارم آرامشمممممم


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩۳/٩/٢۸ توسط مامان مینا
پسر گلم آرمانی: مامان مینا و گل پسرم آرمانی