من وقتی شبای امتحان یه سوالی رو متوجه نمیشدم واسه اینکه بهم استرس وارد نشه و با اعتماد به نفس روحیمو میخواستم بالا نگه دارم  از خیرش میگذشتمو میرفتم صفحه بعدی جزوم(آرمان قربون شکلت مامان اینجاها بد آموزی داره تو باید سعی کنی به جواب برسی ها.باشه؟)

اونوقتا که مامان نبودم اوج گریم شاید وقتایی بود که یه نمره درسیمو پایین تر از حد تلاشی  که براش کرده بودمو از استادا میگرفتم.البته شاید تو کاردانی چند قطره اشکی ریخته باشم تو کارشناسی دیگه پوست کلفت شده بودم نیشخند. آره یه بار تو کاردانی کلی واسه اون واحد درسی که اسمش یادم نمیاد ولی ازین درسای اخلاق و مبانی دینی بود رو باهزار امید حفظ کرده بودم که خیر سرم معدلم بالا بره .جونم براتون بگه وقتی نمره هارو زدن تو برد دانشگاه با ریلکسی فراوون رفتم جلو تا نمره19 رو پیدا کنم ولی پیدا نکردم. بععععععععله به سلامتی12رو جلو اسمم دیدمو دورازجونتون سرافکنده برگشتم سلف و در افکار پریشونم غوطه ور شدم.

خب بگذریم...... چی میگفتم؟!!

هااوه

آره  خلاصه اینکه اصلا گریه اوووووو نبودم.امااااااااااا.....

مادر که باشی عمیق ترین ظریف ترین و قایم ترین و گم ترین احساسات رو بدون کوچکترین درنگی میفهمی.مادرکه بشی همه شبات میشه شب امتحان.تمام خوابهات میشه پرازاسترسو از شب امتحان پراسترس تر.تا بچه هنوز ریزه میزس میگی نکنه شیر برگرده تو حلقش بچم خفه بشه.چندماه بعد که داره دندون در میاره مث آرمانم ناراحت و بینی اش  کیپه  میگی نکنه نفسش سخت بشه و هی بالشش رو بالا پایین میکنی.دست و پاهاش که جوندارتر بشه میگی نکنه یهو ملافه رو بکشه رو بینی و راه تنفسشو بند بیاره و .......

وبازهم مادر که باشی یه وقتایی میخندی اما ته دلت داره گریه میکنه.

مادر که باشی حتی صدای گریه های نوزاد یا کودکی رو توی شلوغی خیابوناموشکافانه پیدا میکنی.مادر که باشی  با دیدن یک فیلم تلویزیونی از کودکان شیر خوارگاه میتونی تا صبح گریه کنی بدون اینکه لحظه ای از فکر این کودکان معصوم بیرون بیای.

مادر که باشی فقط اگر برای تو خاطره ای از خوشحالی کودک بی سرپرستی که دلش از هدیه های جشن عاطفه ها خوشحال شده تعریف کنند بی درنگ می پذیری .....

حتی حس مادری گرفتن و آماده شدن برای تولد جگر گوشه ات تا خود مادر شدن واقعی هزاران فرسخ راه دارد.


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/۳ توسط مامان مینا
پسر گلم آرمانی: مامان مینا و گل پسرم آرمانی