وقتی به عقب برمیگردم با خودم فکر میکنم که یه برهه ای از زندگی آدم تو فکروخیالاتش با خودش خط و نشون می کشه و میگه من در آینده اینکارو می کنم اونکارو میکنم..... غافل ازینکه اصلا سرنوشت تورو تو یه مسیری از زندگی قرار میده که اصلا ازون فکرو خیالا خیلی خیلی دورتره.

چه سخته آدم یهویی به خودش بیادو ببینه دیگه یه سنی ازش گذشته و ....

کاش میشد آدم ساعت و زمان رو توی اون مقطع از زندگی که خوش هست و دلش میخاد متوقف می کرد.

راستش اصلا دوست ندارم که پیر بشم.اصلا از پیری خوشم نمیاد.

نمی دونم شاید واسه این که تصور بدی دارم ازش.همه اش فکر میکنم نکنه شاید پیر بشمو به بچم یا به آدامای دوروبرم محتاج بشم.... حتی به تو آرمان عزیزم

نه خدا اونروزو نیاره. خدا نکنه .که خیلی سخته.

یه روزایی که آدم دلخوشه فکر میکنه زندگی و دنیا تو دستاشه ولی غافل از همه چیزه.این خیلی بده.اینجور غفلتا یه نوع تکبره .

 چه عجیبه این سنی که خودت رو مادر میبینی .یعنی جوانی رو به میانسالی.

یه روزایی پیش میاد که برای چند لحظه به عقب برمیگردیو هی خاطره هایی که از هر اتفاقی داری با خودت مرور میکنی چه خوب چه بد بدون هیچ سر رشته ای ... همینجور تو فکرو خیالت به هم می بافیشون

بعد مث توی این کارتون ها به خودت میایو ابر خیال بالا سرتو می تکونی و یه هویی میای تو قالب خودت.چند لحظه پیش هر جا بودی الان دوباره باید برگردی به شکل واقعیت با تمام احساسات و دغدغه های مادرانه و متعهدانه اش و انکار مکرر خود به شدت هرچه تمامتر؛

بعدشم باید بری و به کارات برسی.اونوقت تازه اولشه...

اول اینکه دوباره هزار جور فکر و خیال اونم مدل به مدل میاد تو ذهنت که نکنه من تو وظایفم تقصیر کردم.که جواب اینا رو هنوز پیدا نکردم.

به وقتایی تو آشپزخونم در حال غذا پختن یا پای تلویزیون دراز کشیدم دارم به برنامه تلویزیون نگاه میکنم اما فکرو خیالاتم جای دیگه سیر میکنه.آروم بر میگردم به صورت معصومو بیگناه آرمانم نگاه میکنمو دزدکی به خودم میگم ممکنه آرمانم یه روزی بزرگ بشه و تو روی منو باباش وای سه و بهمون بگه شما باعث شدین که من ناخواسته به این دنیای بیخود و دری وری پا بزارم؟؟؟

وای که اونروز روز مرگ من میتونه باشه. واسه یه مامانو بابا فکر کردن به این سخت ترین چیزه.

که ما (البته توی زندگی ما بیشتر من) باعث و بانی بودم!! اونوقت چه جوابی واسه این حرفش میتونم داشته باشم؟؟؟!!! نمی دونم!

روزایی هست من فقط به شکل مادرم ولی کودک درونم چنان غوغایی کرده که آرمان هم باورش میشه همبازی یه بچه شده.

اخه راستش بعضی وقتا دلم برای اون دخترک شیطون زمانهای قبل تنگ میشه.به خودم میگم آخه چقد مادر باشم.بزار یه لحظه هم شرو شوری قبلها را تکرار کنم.برای خودم که لذت بخشه.دلم واسه اونوقتا یهویی تنگ میشه و در مقابل ارمانم خودم رو تخلیه میکنم .ای بدک نیست به یاد قدیمها هم بودن خوب است.

راستش اینقدر آدم درگیره روز مرگی میشه که فکر میکنه اگه یه لحظه هم قد کودکیهاش بشه زشته!! ولی به نظر من خیلیم خوبه.آدم عمر دوباره میگیره.

پس مینا به دالی کردنهای کودکانه ات از پشت ستون وسط هال خونه ادامه بده برای فقط لحظه ای خنداندن پسرت.آنقدر بخند پسرم تا اگر تو هم درگیر روزمرگی شدی حسرت کودکی ات به دلت نماند.فعلا نمی خواهم به بعدها که نمی دانم چه می خواهی به من بگویی فکر کنم! ولش کن.

نه اینکه فکر کنی ما در کودکی نخنداندنمان نه!!

ماهم به اندازه تو شاید هم بیشتر خندیده ایم اما بزرگانمان فراموش کردند که به ما گوشزد کنند این خاطرات پر طراوت با به یاد بسپاریم.

تو به خاطر داشته باش چقدر هم قدت شدم چقدر همبازیت شدم برای روزهای کودکیت.

تازه بابا حسینت هنوز از سر کار نیومده.بزاراو هم برسد خونه غوغا میشود.

اونوقت دو کودک همبازی میشویم و درون خانه چنان بپر بپر کنیم  برایت تا سیر شوی از خنده . نه بهتره بگم قهقهه. بعد ما را به شک می اندازی که ما هم قد توییم یا تو هم سن سال ما!؟

فرقی نمیکند بگزار خوش باشیم که این نیز میگذرد.

پس ما تا میتوانیم اینروزها را ازین به بعد در میابیم.

پسرکم بخند تا خنده از لبهایت نیفتد.

خستگی منو بابا حیسنت فدای یک تار موت

این بد جا افتاده که آدم تا مادر می شود یعنی خودت را فدای زندگی کن ....

اما من این جمله را میپرستم.

اصلا نمیدونم مگر نمی گویند آدم فقط یکبار عاشق میشود؟؟؟

پس چرا هر روز صبح که چشماتو باز میکنی من باز هم عاشقت می شوم؟؟

 و هر روز عشقم به نسبت به دیروز متفاوت تر و بیشتر است.

 مادرت: م ی ن ا

 


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/٤ توسط مامان مینا
پسر گلم آرمانی: مامان مینا و گل پسرم آرمانی