خیلی سخته شروع کردن به نوشتن.نمی دونم از کجا شروع کنم.دارم تمرکز میکنم تا بالاخره همون کار بزرگی رو که در ذهنم هست رو بتونم شروع کنم.آرمان عزیزم الان توی خوابه نازه.از همه دنیا بی خبر.امروز شربت سرما خوردگی و استامینوفن بهش دادم.آخه داره دندون های نیشش رو در میاره و خیلی اذیته.ولی پسرم فوق العاده صبوری می کنه ولی وقتی چشمهای بیحالش رو میبینم می فهمم که چقد بی تابه و هیچی نمیگه.

خدایا خودت تنها پسرم رو کمک کن تا هرچه سریعتر این دوره رو به پایان برسونه.

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××

دو سه شبه اصلا راحت نمیخوابه عزیزم.منم که کاری براش نمی تونم بکنم جز اینکه بشینم و فقط آروم توی بغلم بگیرمش تا احساس آرامشو امنیت کنه و موهای صافش رو نوازش میکنم تا بلکه از احساس امنیتی که از آغوش مادر دریافت میکنه بتونه برای ساعتی راحت به خواب ناز بره.

آرمان عزیزم این تنها کاریه که یه مادر میتونه تو این شرایط برای جگر گوشش بکنه.

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××

من عصرا میرم سر کار و در شهر قم زندگی میکنیم.بعد از ازدواج با همسرم به این شهر اومدم.الان حدود 4 سالی میشه که از مراسم نامزدیمون میگذره.31/4/88.

الان که فکرشو میکنم انگار همین دیروز بودا.چقد زود گذشت.چرا اینقد دور برم انگار همین دیروز بود آرمانی گلم به دنیا اومد.اههههههههههه 10 ماه گذشتا!!!!

عمر میگذره و روزا شب میشنو شبا روز.

ولی اینو بگم اصلا دوست ندارم به دوران پیری برسم.کاش میشد ساعت رو متوقف کرد.کاش...

میدونم یه روزی پیر میشمو حسرت این روزا رو میخورم.آدمیزاد همینه.ولی این روزا مخصوصا با آرمان عزیزم بهترین روزای زندگی 3 نفرمونه.

خدایا شکرت به خاطر این همه آرامش.

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 آرمان عزیزم توی این روزای آخر مهر ماه تصمیم گرفت که بالاخره 4 دستو پا بره و همه رو خوشحال کنه.آخه ما دیگه ازش نا امید شده بودیم و می گفتیم این پسری یهویی میخاد راه بیفته.ولی....

دیگه معنی د د رو می فهمه و تا ما کلمه دد رو به زبون بیاریم دیگه اینقد پا میکوبه زمین که ببریمش دد.و اینکه اگه توجه نکنیم به این کاراش این پسرک صبور و خوش خنده من قیافه گریه به خودش میگیره و در نهایت بغضش میترکه و اصلا دیگه راه نداره و باید شده تا درم در خونه بردش.

دیگه بابا میگه ماما میگه.و کلمه بده رو گه گاهی با تلفظ اده ازش می شنویم.

پسرم فوق العاده آروم و دوست داشتنیه . و مهمتر از همه که خیلی خپل و خابالوه ماشالله.

اسمشو بابا حسینش انتخاب کرده.یعنی با توافق هر دومون بود ولی نظر بابای خوش سلیقش بوده.یه روزی یه پسر بچه ناز رو توی بغل مامانش دیدیم که اسمش آرمین بوئ.از اونروز کلا سیستم مغزی ما به سمت اسمایی به نام آرتین و آراد و آرمان و آبتین شد.تا بالاخره اسم آرمانی برگزیدههههههههههههه شدنیشخند

امیدوارم پسرم تمام آرمانهای مامانو باباش رو به حقیقت بپیوندونه.قلب

 


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/٧/٢٧ توسط مامان مینا
پسر گلم آرمانی: مامان مینا و گل پسرم آرمانی