امسال اولین عاشورای بهار زندگی آرمانم بود که به خوبی سپری شد.از همه مهمتر اینکه خیلی بی مقدمه و بدون هیچ آمادگی به خاطر یک سری از اتفاقات غیر مترقبه باعث شد ما امسال رو بریم اهواز و تعطیلات تاسوعا عاشورا رو اونجا پیش مامانم  بگذرونیم.

با بابا حسین ساعت 5 صبح روز جمعه راه افتادیم به سمت تهران . توی فرودگاه آرمانی از پشت شیشه دست میزد به دستای بابایی و بالاخره خداحافظی کردیمو رفتیم سوار هواپیما بشیم.همه اش نگران بودم که تنهایی توی هواپیما خیلی اذیت بشم اما خداروشکر اینقد خانمای مهماندار باهاش بازی کردن که 1 ساعت خیلی زود گذشت.

چند روزی اونجا بودیم.آرمانی بر خلاف تصورم خیلی با خاله ها و دایی محمد غریبی می کرد.من فکر میکردم که بعد یک روز شاید عادت کنه اما اصلا حتی یک لحظه هم بغل داییش نمیرفت.

هوای اهواز هم خاک آلود بود و باعث شد آرمانی نسبت به هوا پوستش آلرژی نشون بده. اول فکر کردیم آبله مرغون گرفته ولی اینطور نبود فقط حساسیت بود  و سرفه های بدجور میکرد و خلاصه آرمانی واسه اولین بار به دکتر مشرف شدن!!ناراحت

پسری خیلی بداخلاق شده بود دیگه با خاله مرجان بردیمش دکتر اونجا هم بداخلاقی نشون دادو خلاصه روز سختی بود.

تا اینکه بالاخره به لطف خدا یه بارونی زدو هوای اهواز هم رنگ صافی رو به چشماش دید و ملت هم خوشحال شدن.

و  خاله مریم هم شله زرد نذری داشت و اونو به پا کردیم(البته من هیچ کمکی نکردم و فقط نگاه کردمو خوردم) چون آرمانی اصلا نمیزاشت و ...

و از قابلمه  هم که ذاتا خیلی خوشش میومد و اینکه تا به حال دیگ به این بزرگی تو عمرش ندیده بود دوست داشت همه اش بهش دست بزنه منم گذاشتمش بره بدون کفش همینطوری تلاش میکرد بره توحیاط خلوت مادرجون و خودشو برسونه به دیگ خالی شله زرد.و وقتی که رسید بهش هی تقلا میکرد که بره بشینه روش و خلاصه اینکه.......

 

همچین جیغ میزد از خوشحالی و در قابلمه رو میکوبوند به بدنه کلی ذوق کرده بود بچمنیشخند

 

یعنی مثلا من رفته بودم که این قابلمه رو توی حیاط بشورم که تا خاله مریم آرمانی بیاد آماده باشه برای شله زرد که ماجرا به عکاسی و بازی آقا آرمان ختم شد.لبخند

بالاخره شله زرد پخته شد اما چون آرمانی حساسیت داشت به خاطر زعفرون شله زرد نتونستم بهش بدم و بخوره.چون واسش خوب نبود.

 

اونروز خیلی شیطونی کرد پسری.و اینقد خسته بود که توی اون شلوغی با وصفی که اصلا عادت نره گیج خواب شد و افتاد.

اینم پاهای خاکی آرمانی موقعی که داشت با قابلمه بزرگ بازی میکرد

اینقد کلافه خواب بود که مهلت نمی داد برم دستو پاشو بشورم.

قربون پاهای کپلت بره مامانییییییییییییی

روز عاشورا صبح رفتیم سر مزار پدر جون خدا بیامرز (آخه تو اهواز رسمه که دسته ها بیان و از گلزار شهدا رد بشن) دیگه ما اونروز روهم با پدرجون سر کردیمو کنار مزار نشسته بودیمو آرمانی هم محو تماشای دسته ها بود و از شانس موبایلم شارژ نداشت که عکس بگیرم.

 

آرمانی وقتی صدای نوحه ها و عزاداری ها رو میشنید شروع میکرد به دست زدن و رقصیدن....

اینم علی اصغر مامانی که حاضر نشد با گهواره علی اصغر توی روز عاشورا عکس بندازه.فقط فیگور میگیره آرمانی مامان

 

اینم علی اصغر ما در حال شیطونی کردن.

 


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/۸/٢٤ توسط مامان مینا
پسر گلم آرمانی: مامان مینا و گل پسرم آرمانی