صدای خنده ی خدا را میشنوی؟

دعایت را شنیده به آنچه محال می پنداریی میخندد...

 

همیشه و تا همیشه که یادم میاد من عاشق بچه بودمو هستم .از وقتی که عقلم قد میده یادمه همه اش دنبال بچه های کوچیک بودمو تو شلوغی بازار چشام دنبال مادرای بچه دار بود که ببینم چطور با بچه اش رفتار میکنه. 

واااااااااای یه دفه تو مشهد بودیم رفته بودیم طرقبه, دم آبخوری ایستاده بودیم مادره همچین سیلی زد تو گوش دختر5 سالش که من به جاش گوش درد گرفتم و فقط التماس مادره کردم که نزنتش.خلاصه تو درو همسایه می گشتم ببینم کی بچه زیر 1 سال تا 4 ساله داره که بدو ام برم بهش کمک کنم.نیشخند

یادمه یه روز تو مهد کودک می خواستم برم توی اتاق بچه های شیر خوار نذاشتنم و وقتی اومدم خونه تا شب به دلم مونده بودو از فشار روحی که بهم وارد شده بود از خدا می خواستم که بهم یه بچه بده و مدام از مامانم می پرسیدم مامان آدم چطور بچه دار میشه؟؟نگران

مامان: منو بابات از خدا خواستیم که یه بچه خوب و سالم بهموم عطا کنه!!!گریه

تا چند روز هی دعا کردم دیدم خدا بهم بچه نداد دوباره رفتم سراغ مامانم...

من:مامان تو بعد چند روز خدا دعاتو فهمیدو قبول کرد و منو بهتون داد؟؟

مامان: نمیدونم عزیزم یادم نیست چرا اینو می پرسی؟؟

من: آخه مامان من هی از خدا می خام ولی انگار صدامو نمیشنوه تو چطوری دعا کردی!!!!ناراحت

مامان:متفکر

خلاصه هر روز یه طوری مارو می پیچوندن.... والاچشمک

تا اینکه بالاخره دعامون مستجاب شدو خدا یه فرشته آسمونی بهمون هدیه کرد

و اینکه اندر این حکایت شاعر میگه:

یه سکوت بهت آلود..

یه آرامش خسته...

یه آهنگ ملایم...

یه جمله ی عمیق وسط آهنگ...

بی تو من در همه ی شهر غریبم...

و یه قطره اشک که رو گونه هام لغزید...

بهم فهموند که چقدر دلم برای داشتنت تنگ شده...

وچشمام حسرت یه نگاه تواون چهره ی معصوم...

و پاهام بدجوری دلتنگه پاگذاشتن تو جاده ی بارون زده ی خیالته...

چقدر سخته آرزوی کسی رو داشتن...

چقدر سخته دلتنگ کسی بودن که دلتنگ تو نیست

آرمان جان این عاشقانه ها تقدیم تو ....(مامان مینا  و بابا حسین)

 

 

 

 


نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٢/٧/۳٠ توسط مامان مینا
پسر گلم آرمانی: مامان مینا و گل پسرم آرمانی