این عاشقانه ها را مینویسم برای فرداهایم آرمان عزیزم

آرمان عزیزم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی صبور باش و مرا درک کن

خیلی وقتها برای پسرم پیش بند نمی بندم چون میدانم هنگام غذا خوردن بدون آن راحت تر است.وقتی دستهای کوچکش یاری باز کردن چسبهای گردنی پیش بند را ندارند ناراحت می شوم و برای راحتی تو پسرم به سرعت آنرا باز میکنم تا با آسایش غذایت را نوش جان کنی ، آبت را بنوشی.و در دلم با تمام عشقم به تو می گویم فدای سرت اگر لباست را کثیف کنی.بخور گوارای وجودت....

پس اگر روزی هنگام غذا خوردن، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم صبور باش و به یاد بیاور که همین کارها را به تو یاد دادم...

هم اکنون که در 10 ماهگی عمر شیرینت به سر میبری، تا چشمان معصومت را باز می کنی به سرعت کلمه ماما را به زبان می آوری و من با تمام وجود می گویم جانم...

تمام  دردهایم تمام غصه هایم فراموشم می شود و تا تورا به آغوش نگیرم احساس ناراحتی دارم و تا دیدن خنده هایت نا آرامم وبه خود می گویم نکند چیزی می خواهد بگوید که من نمی دانم.....

به جرات می توانم قسم بخورم که از صبح تا شب صدها بار کلمه ماما و بابا و دد رو تکرار کنان می گویی ومن با عشق آمیخته با تبسم تمام توجهم را به تو می دهم عزیزم....

پس اگر زمانی که صحبت میکنم حرفهایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و حرفهایم را قطع نکن و به حرفهایم گوش فرا ده، همانگونه که من در دوران کودکی به حرفهای تکراریت بارها و بارها با عشق گوش فرا دادم.

من هر لحظه به صورتت نگاه می کنم به این منظور که نکند صورتت حالتی داشته باشد که نیاز باشد پوشکت را عوض کنم.گاهی که برای نیم ساعت مشغوال تهیه غذایت هستم و تو مشغول بازی در اتاقت هستی به سرعت می آیم و پوشکت را نگاه می کنم که نکند زمانی بیشتر بگذرد و پوست تنت بسوزد.که فکر میکنم اگر روزی اینگونه میشد خودم را نمی بخشیدم.(که تا الان نگذاشتم  روزی ازین مسئله برنجی آرمان عزیزم).

گاهی اوقات از سر سفره ناهار یا شام نیز بلند میشدم و پوشکت را عوض می کردم چو ناراحت بودن جایت به من اجازه نمی داد تا راحت غذا تز گلویم پایین برود.گاهی اوقات نیز بوی بد تعویض کردنت اشتهایم را می بست اما ..... با تمام وجودم با تمام عشق مادری ام این کار را انجام دادم ونیز انجام می دهم ..

پس اگردر آینده زمانی را برای تعویض من میگذاری با عصبانیت این کار را نکن و به یاد بیاور، وقتی کوچک بودی، من نیز مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را پوشکت  را عوض کنم.


برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم پس خشمگین نشو اگر بارها و بارهای مطلبی را برای من تعریف میکنی.


وقتی نمی خواهم به حمام بروم، مرا سرزنش نکن، زمانی را به یاد بیاور که مجبور میشدم با هزار و یک بهانه تو را وادار به حمام کردن کنم.و حواسم باشد که نکند به تو بد بگذرد تا دفعه بعد تو نیز از حمام کردن بدت بیاید یا از شیر آب و دوش قظره های آب ترس به جانت برود.


وقتی بی خبر از پیشرفت ها و دنیای امروز، سئوالاتی می کنم با لبخند تمسخر آمیز به من ننگر.چون روزیهایی هست که چنان خیره میشوی به تلفن یا موبایلم که از دیدن ذوق در چهره ات با خوشحالی تمام دو دستی تقدیمت می کنم تا لحظه ای آنرا لمس کنی و برای چند لحظه بعد به کنار بیندازیش.


وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی، حافظه ام یاری نمی کند، فرصت بده و صبر کن تا بیاد بیاورم، اگر نتوانستم بیاد بیاورم عصبانی نشو، برای من مهمترین چیز نه صحبت کردن ، که تنها با تو بودن و تو را برای شنیدن داشتن است.


وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده … همانگونه که تو اولین قدم هایت را در کنار من برداشتی و من صبورانه با درد کمرم مقاومت می کردم. دردی که از دولا شدن برایت که به حد قد قامت تو برسم آرمانم.واگر لحظه ای آن خوشحالی ما را برای خریدن اواین کفشها برای پاهای تپلت می دیدی که انگار تمام دنیا را به ما داده بودند فقط سکوت را اختیار میکردیو تسلیم تمام حرفای دل ما میشدی.


وقتی نمیخواهم چیزی بخورم مرا وادار نکن من نیز با تو اینکار را میکردم.و شاید روزهایی بود که سه نوع غذا را برایت تهیه میکردم که این شک درون دلم بر طرف شود که مبادا این غذا با طبع دلت سازگار نباشد.اما باز تو آنرا با دستات کوچکت کنار میزدی و انگار به دلم چنگ می زدی ولی وقتی که غذایت را با هزار بهانه می خوردی انگار دل مادرت را نیز سیر میکردی.

یاریم کن، همانگونه که من یاریت کردم ان زمان که زندگی را آغاز کردی


زمانی که می گویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم و می خواهم بمیرم، عصبانی نشو … روزی خود خواهی فهمید


کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو، این راه را به پایان برسانم
فرزند دلبندم، دوستت دارم

 


روزی متوجه میشوی که علیرغم همه اشتباهاتم همیشه بهترین چیزها را برای تو میخواستم و همواره سعی کردم بهترین ها را برای تو فراهم کنم.

آرمان عزیزم این دست نوشته ای بود از تمام احساسات مادرانه ام که برایت نوشتم.اما فراموش نکن که تمام این مدت دستهای پر مهر و پوست انداخته پدرت بر شانه های خسته ام بوده که من توانسته ام این مسیر سخت را طی کنم.واین چند خط مجزای آخری را اگر درون یک کفه ترازو بگزاری و تمام احساسات مادرانه ام را که برایت نوشته ام را در کفه دیگر، خواهی دید که آن کفه ترازو سنگین تر است.

/ 2 نظر / 7 بازدید
خرید اینترنتی

سلام دوست و همکار عزيزم سايت بسيار خوب و عالي داريد و اگر ازش پشتيباني بيشتري کنيد خيلي عاليتر ميشه. دوست عزيزم من مايل به تبادل لينک با شما هستم همکار عزيزم در صورتي که با تبادل لينک موافق هستيد حتما به سايت من که سايت خودتون هست تشريف بياوريد و بگيد با چه نامي لينکتون کنم و اگر مايل به تبادل لينک بوديد من را با عنوان تی شرت محرم لينک کنيد. هم اکنون سايت من (رتبه در گوگل 3) . خوشحال ميشوم به سايت من يک سري بزنيد و نظر زيبا تون را بگيد هم اکنون آمار روزانه سايت من بين 2000 تا 3000 هست. http://javanbazar.com منتظر نظر زيباتون هستم. يادت نره حتما بيا...

مژگان

سلام عزیزم مرسی ایشالا تو و همسرتم سالیان سال خوش و خرم در کنار هم زندگی خوبی داشته باشید و خوش باشید عسیسم