فدای یک تار مویت....

امشب تمام اون سختبیهارو برای چند لحظه ای مرور کردم.مثل یک فیلم از جلوی چشمام میگذشت.یه خاطره سخت اما شیرین مثل شکر.

خسته ام اونقدر خسته که تو این دست تنهایی غربت نه دستی برام مونده نه رنگی به چهره ام نه گوشتی به تنم.اینقدر ضعیف شدم که هرکس منومیبینه زود متوجه میشود که چه شده.

اما همه اش  فدای یک تار موت...

خنده های معصومانه ات جبرانش میکنه عزیزم تمام دلتنگیها وخستگی های مادرانه ام را.

همیشه در حد خودم شاکرش بودم اما این ده ماه از زندگیت،زندگیم را متفاوت تر کرده.وقتی خنده کنان به سجاده نمازم با ذوق فراوان 4 دست و پا کنان هجوم می یاری چشمای زیبا و مشکی رنگت چنان برق میزنن که من فقط در مقابل خدایم سجده میکنم. 

تعظیمی میکنم در مقابلش که ..... 

فقط  خودم میدونمو  خودش...

شکرش میکنم  برای تمام  اونچه که کرمش را به من بیشتر نشون داد.

من  ده ماهه مادرم.پسرم منو به خاطر تمام ندانم کاریهایی که سعی میکنم پشت این نوشته های عاشقانه ام قایم کنم ببخش.

دلم برای تمام اشکهای شوقی که برای اولین بار دیدنت ریختم تنگ شد آرمانم.چه زود بزرگ میشوی و قد میکشی.روز اول بودنت 49سانتیمتر بودیو الان 70را رد کردی پسرکم.هنوز اون صدای  گریه های پرخش و چونه لرزونت رو از یادنبردم .باز هم شکرش.

/ 2 نظر / 28 بازدید
الی

مینا اینو یادته؟؟؟ فان مع العسر یسری، ان مع العسر یسری. چه فکر خوبی که این وبلاگ و واسش ساختی. هم از خاطر خودت نمیره هم اینکه آرمان عزیزم لحظه لحظه زندگیشو مکتوب داره.

رضوان

مینا جون خیلی قشنگ ، ساده و راحت نوشتی با تمام وجودم خوشحالم که دوست صمیمی و قدیمیم همچین مادری شده آرمان عزیزم قدر این مامانو بدون